دل سپردنمون به هم دل سپردنمون به هم ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
گل امید زندگيمون گل امید زندگيمون ، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

دو فرشته کوچولو

گزارش یک ماهه مادر برای دختر

1393/10/14 14:33
نویسنده : مامان مینا
928 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم ببخشید که اینقدر دیر اومدم برات بنویسم. خیلی مامان تنبلی شدم میدونم.

نمیفهمم روزها چطوری سپری میشن اما از طرفی هم وقتی روزها رو میشمارم که لحظه در آغوش کشیدنت رو تصور کنم احساس میکنم هرروز اندازه یک سال برام طولانی میشه و نمیگذره ... 

شکر خدا حالمون خوبه و توی سلامتی کامل هستیم و مدام توسط دکترها و بهداشت و گاهی هم بیمارستان چکاپ میشیم و دیداری تازه میکنیم البته از نوع شنیداری...

توی این مدت که نبودم بارها و بارها تنبلی کردی و تکون نخوردی و بند دل مامان رو پاره کردی و تا پای مرگ رفتم و برگشتم وقتی توی بیمارستان صدای قلبت رو شنیدم...دگ تقریبا همه شیفت های درمانگاه مامایی بیمارستان رو میشناسم اونا هم مثل همیشه تا میبیننم کارم رو راه میندازن که بیشتر استرس نکشم و آروم بشم...

اتفاقات زیادی توی این  مدت که نبودم افتاده،شب یلدا شد و مامانیم و خاله چند روزی تهران بودند و من تنها بودم و مدام خونشون بودم و جانشین مامان برای جمع کردن بقیه دور هم من بودم،تا رسیدن فرداش دادایی رفت سربازی و مامانیم خیلی حالش گرفته میشدو مدام باید پیششون بودم و روز سوم هم یعنی جمعه آش براش پختیم و همه دور هم جمع بودیم و کلی بچه خونمون بود و همچنان جای نازگل من خالی،کار نمدی هم که شروع کردم برات درست میکنم بیشتر وقتم رو میگیره و اصلا گذر روزها رو نمیفهمم.دوستام هم کلی ازم شاکی هستن که چرا اینقدر تنبل شدم و نمیرم پیششون. 

هفتم دی هم که سالگرد ازدواج من و بابایی بود گذشت. . روز چندان خاصی نشد برامون.هیچ وقت همچین سالگردی نداشتیم. کادوم پول بود و شب هم مجبور بودیم بریم خونه عمو اینا که بابای بابایی اونجا بود. شاممون هم چون رفتیم مینی واشرت رو بگیریم بیاریم خراب شد و حتی خودم هم نتونستم بخورم.اما بااین حال گذشت دگ کاریش نمیشد کرد.انشاءالله سال بعد یه جشن سه نفره به یادماندنی میگیریم باهم دلبرکم. 

تازه از طرفی هم کارهای خرید سیسمونی جیگری شروع شده و یا مشغول نگاه کردن به خریدها هستم یا مشغول خرید...

کلی وسایل خوشگل برات خریدم مامانی،تقریبا وسایل بهداشتی ات تمومه و همچنین وسایل تغذیه ات.سرویس حمل هم سفارش دادم این هفته میارن.مینی واشرت رو گرفتم و اسباب بازی ها که چند تکه مونده فقط.روز اربعین هم که فرشت رو گرفتم که عاشقشم. انشاءالله سر برج میریم برای سفارش سرویس چوب و بعدش هم خرید روتختی و لباس های خوشگلت...

نفسم نمیدونی چه ذوقی دارم برای چیدن وسایل هات و اومدنت و بازی باهاشون.کار هرروزم شده نقشه کشیدن برای اتاقت و برنامه ریزی برای روزهای آینده.

الان که دراز کشیدم و دارم این پست روکه چندروز پیش شروع به نوشتنش کردم رو کامل میکنم کلی داری لگد بارونم میکنی و دل مامانی رو میبری. 

بعضی روزها تکون هات بیش از اندازه محکم و درد آور میشه و یکم داد میزنم سرت.بعضی موقع ها هم که تنبلی میکنی و میخابی میشینم گریه میکنم و باهات حرف میزنم و ازت میخام که تکون بخوری که مامانی اروم بشه.کلا داستانی داریم ما مادر و دختر.

سوم دی ماه بابایی اولین تکونت رو احساس کرد و قربون صدقه ات رفت. دستش رو گذاشت روی دلم و لگد دخملی رو حس کرد و دگ از اون روز تا حالا کار هرروزش شده دستش رو روی دلم میذاره و فیلم میبینه با دخملی شیطونش...

اینم از گزارش یه ماهه مامانی برای دختری خوشگل. ببخشید دیر میام عزیزکم نوشتم دگ چقدر سرم شلوغه، از طرفی هم چون پیشم نیستی و نمیتونم مثل بقیه از شیرین کاریهات بنویسم و ازت عکس های خوشگل بگیرم و بذارم یکم وبلاگمون کم کار هست انشاءالله وقتی اومدی کلی پست جدید میذارم هرروز.

بوووس عمرم.خیلی دوستت دارم پرنسسم .

 

داره دوماه میشه که ندیدمت گلم اما به امید خدا دلم قرص هست که حالت خوبه توی دلم و داری بزرگ میشی.احتمالا دو هفته دگ برم که ببینمت پس تا اون روز مراقب خودت باش عزیزم... 

بازم به خدا میسپارمت... 

 

پسندها (3)

نظرات (3)

مامان مهدی کوچولو
15 دی 93 18:40
سلام مینا جون خدارو شکر که حال هردوتون خوبه زود بیا عکس وسایلی که برای پرنسس کوچولو خریدی بزار ببینم
مامان مبینا
6 بهمن 93 22:04
مینا جون سلام خوبی گلم؟نی نی خوبه؟ بوووووووووووووووس
مامان زهرا
11 بهمن 93 18:49
سلام عزیزم خوبی خبری ازتون نیست نگران شدم خوبی نی نی خوبه?